فان دي

متن مرتبط با «داستان» در سایت فان دي نوشته شده است

داستان طنز - دوست چيني

  • نیلوبلاگ

        یه دوست چینی داشم !   ﺑﺮﺍﻯ ﻋﻴﺎﺩتش تو ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ رفتم و کنار تختش ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪم... چند دقیقه دست پا شکسته با من فارسی حا احوال کرد   دیدم یهو رنگش عوض شد مدام به من با حالت اخم میگفت:   ﭼﻴﻨﮓ ﭼﻮﻧﮓ ﭼَﻦ ﭼﻮﻭﻥ ﻭ ؛ ..!!   بعد چندبار تکرار تا پرستارا برسن " مرد"   خیلی ناراحت بودم   ﺑﺮﺍﻯ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﻛﺸﻮﺭ ﭼﻴﻦ ﺳﻔﺮ ﻛﺮﺩم...! و در اون جا از یه مرد چینی معنیش رو پرسیدم و اون مرد    چینی به من گفت معنیش این میشه: ﭘﺎﺗﻮ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺷﻴﻠﻨﮓ ﺍﻛﺴﻴﮋﻥ ﻭﺭﺩﺍﺭ ﻛﺼﺎﻓﻄﻄﻄﻄﻄﻄﻄﻂ  ...

    ادامه مطلب
  • داستان واقعي از ...

  • نیلوبلاگ

    اين داستان رو به اون هايي كه يه خورده با جنبه هستن و سري همه چيز رو مي گيرن تعريف مي كنم ... روزي پسر بچه يي از يه زن و شوهر به دنيا مياد كه باهوش بوده. حرف زدن رو توي سال اول زندگيش ياد مي گيره و مي تونه صحبت كنه و حرف بزنه. توي دو سالگي نوشتن رو ياد مي گيره و مي تونه بنويسه. توي سه سالگي به چند زبان دنيا حرف مي زنه. توي چهار سالگي مي تونه پيش بيني كنه........ توي جشن تولد چهار سالگيش .............ادامه مطلب ...

    ادامه مطلب
  • داستان چهار فصل عمر

  • نیلوبلاگ

      مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند. پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده.» پسر دوم گفت: «نه… درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.» پسر سوم گفت: «نه… درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین… و با شکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام.» پسر چهارم گفت: «نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها… پر از زندگی و زایش!» ..............

    ادامه مطلب
  • فرق دیوانه با احمق - داستان طنز

  • نیلوبلاگ

    فرق دیوانه با احمق - داستان طنز مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازدهنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. ...

    ادامه مطلب
  • داستان مسافر و راننده

  • نیلوبلاگ

    یکی از دوستام تعریف می کرد : “با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه  ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرفت طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم. یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی. خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم…سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن. اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی… رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ب...

    ادامه مطلب
  • داستان تصادف يك زن و مرد

  • نیلوبلاگ

    تصادف: یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن. وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه: - آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم! مرد با هیجان پاسخ میگه: - اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه! بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه: - ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشر...

    ادامه مطلب
  • داستان كوتاه خون دهي

  • نیلوبلاگ

            شخصی که خیلی ادعای پهلوانی می کرد رفته بود خون بده. وقتی کیسه خون را آوردند که خونش را بگیرند. به پرستار گفت: آبجی! کیسه چیه؟ لوله بیار که به همه خون برسه. ولی بعد از اینکه یک کیسه خون داد از حال رفت و ۴ تا کیسه خون بهش زدند تا به هوش بیاد. وقتی به هوش آمد، بدون اینکه به روی خودش بیاره به پرستار گفت: دیگه کسی خون نمیخواد؟!...

    ادامه مطلب
  • داستان كوتاه در جستوجوي نور

  • نیلوبلاگ

        مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟   " پير گفت:"چگونه زندگيت را مي گذراني ؟        .............ادامه مطلب...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    داستان طنز | داستان خنده دار | داستان طنز جديد | داستان چيني | داستان طنز مرگ | داستان طنز دوست چيني | داستان واقعي | داستان جالب | داستان تجاوز | داستان پسر با هوش